۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۷, دوشنبه

از عجايب ما ايرانی ها



3 آمریكایی و 3 ایرانی
سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک
کنفرانس می رفتند.
در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال
تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از
آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت
می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.
همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده
نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی
خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد.
بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای
در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه
داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر
ابتکار هوشمندانه ای بوده است.
بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار
ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان
پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط
خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی
نخریدند.
یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟
یکی از ایرانی ها گفت:
صبر کن تا نشانت بدهم
سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی
یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار
حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی ازایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا!

۱۳۸۸ اسفند ۴, سه‌شنبه

لطفاً لبخند بزنيد...!!!!!!!!!!!!!!!!!


چهره دکتری و در نظر بگيريد که تو آمبولانس يه مصدوم داره که همه صورتش خونيو ماليو و بيهوش...
مريض بعد از چند ثانيه بهوش مياد ....
و بعد دنباله موبايلش ميگرد!!!!!
بعد از پيدا کردن موبايلش ...
دوربينه اونو فعال ميکنه و بعد به آقای دکتر ميگه...!!!!!
لطفاً لبخند بزنيد...!!!!!!!!!!!!!!!!!
و بعد از دکتر شروع ميکنه به عکس گرفتن.....!!!!!!
اين يک جک يا شوخی نبود....
اين اتفاق واقعاً افتاده و اين شخص الان داره ای تی ميخونه!!!!!!!!!
زنده باد مهندسانه ای تی که هميشه حتی در بدترين مواقعم محشرن.......!!!!!!!!

۱۳۸۸ اسفند ۲, یکشنبه

اندر باب يک معادله ساده و کشف دروغ...!!!



امروز بازم واسمون يه استاده جوون اومده بود!!!!
وقتی ازش پرسيدم که شما تاحالا جای ديگيم تدريس کردين در جوابه من اسمه
5تا يا 6تا دانشگاهو اورد که هرکدوم تو يه شهر بود........
مثلاً اهواز...کرج...فريمان.......
حالا با يه معادله ساده ميشه فهميد که دروغ ميگه...!!!!
خودش ميگفت که من ساله 80 وارد دانشگاه شدم...
اگه 4 سال دانشگاهش طول کشيده باشه ميشه سال 84
بد 2 سالم فوق خونده که ميشه سال 86 - 87...


الانم که 88.....
حالا فرض رو بر اين ميگيريم که اصلاً هيچ سالی رو هم حروم نکرده !!!!
از اونجايی که دانشگاها کمتر از مدرکه فوق نميگيرن....
خداييش اين چيجوری ميتونسته تو يک سال هم اهواز باشه هم کرج باشه هم فريمان هم چندتا
دانشگاهه ديگه تو چندتا شهره ديگه.......!!!!!؟؟؟؟؟
آخه يکی نيست به اين بابا بگه ميزننت دروغ ميگی!!!!!؟؟؟؟
بدم که اينقدر از استاد های ديگه بد ميگه که خدا ميدونه....
از هر 1 کلمه درسش 1 خاطره از استادی که بلد نبود با کامپيوتر کار کنه ميگه...
واقعاً ديگه بايد پرسيد که مدير گروه IT استاداشو از کجا ميآره....!!!؟؟؟؟

۱۳۸۸ اسفند ۱, شنبه

ما آمديم شما نبوديد....



زشته ...
بخدا زشته....
تازه 2 روز از شروع دانشگاه گذشته همه بچه ها اومدن سر کلاس... !!!
هرچيم بهشون ميگی که استاد نمياد مگه تو کتشون ميره!!
آقا، استاد اگه يک ربع نياد ديگه بايد بريم!!!!
حالا من هرچی به اين بچه ها ميگم که پاشين بريم نمياد استاد، بست نشستن رو نيمکتشون ميگن که نه تا استاد نياد ما نميريم...
آخه با اين همه دانشجوي زرنگ نميدونم چرا هر ترم اينهمه افتاده داريم.......
آخر سر به بچه ها گفتم ،واسه اينکه خيالتون راحت بشه که استاد ميفهمه شما روز اول اومدين سر کلاس اسمتونو تو يه ورقه بنويسين بدين به آموزش زيرشم بنويسين...
ما آمديم شما نبوديد!!!!!

۱۳۸۸ دی ۲۷, یکشنبه

نخواستم با غم بسازی




نخواستم با غم بسازی ، نخواستم هیچی نگی ...........نخواستم درد دلت رو ، دیگه با هیشکی نگی
آخه عشق اجباری نیست ، تو زندونه من نمون ..........حالا که فکر رفتنی ، دیگه از موندن نخون
تا دیدم می خوای بری ، دلم راتو سد نکرد..................برو فردام مال تو ، دیگه اینجا برنگرد
بدونِ من ؛ بعدِ من ... دلتو هر جا ، جا نزارغم................. با من بودنو ، تو مِن بعد یادت نیار
اگه شونت تکیه گامه ، پس چرا من تنها شدم؟!.................چرا هر لحظم همیشه ، منم تنها با خودم
یه تصویر از عکس چشمات ، روی دیوار دلم .............چقدر قصه ام خنده داره ، چقدر بیکاره دلم

۱۳۸۸ دی ۱۷, پنجشنبه

ممنونم


بده دستا تو به من تا باورم شه پيشمي........ مي دونم خوب مي دوني تو تار و پود و ريشمي
تو که از دنيا گذشتي واسه يك خنده من .......چرا من نگذرم از يه پوست و خون به اسم تن
تو خیالمم نبود دوباره عاشقي كنم ........ممنونم اجازه دادي با تو زندگي كنم
نمي دونم چي بگم كه باورت شه جونمي.......... توي اين كابوس درد رؤياي مهربوني
مي دوني با تو پرم از شعر و ستاره ........مي دوني بي تو لحظه حرمتي نداره
مي دوني در تو اين خدا بوده .......كه تونسته گل عشق و بكاره
وقتي حتي پيشمي دلم برات تنگ مي شه باز...... عشق تو تو لحظه هام حادثه ساز و قصه ساز
بجون خودت كه بي تو از نفس هم سير مي شم....... نمي دونم چي مي شه بد جوري گوشه گير مي شم
منونمم که بچه بازیهامو طاقت مي كني........... هر چقدر بد مي شم اما تو نجابت مي كني
هر كجا ي دنيا باشم با مني و در مني.......... نگران حال و روزم بيشتر از خود مني


رضا صادقی

۱۳۸۸ مهر ۲۷, دوشنبه

استاد تنبیه میکرد ما میخدیدیم!!!!!!




امروز یه چیز خیلی باحال فهمیدم....


فهمیدم یه استاده تربیت بدنی حاضره بمیره ولی وقتی داره بچه ها رو تنبیه میکنه اونا بهش نخندن!!


امروز مثلا داشتیم تنبیه میشدیم...


هرکار میکرد که بچه ها احساس پشیمونی کنن بچه ها فقط بهش میخندیدن!!!!


کلی دور زمین دووندمون....


کلی حرکات کششیه سخت گفت برین....


کلی استپ کار کردیم....


خلاصه هر بلایی خواست سرمون در آورد.


ولی ما فقط بهش خندیدم...


اینقدر خندیدم که اشکامون در اومد!!!!!




ولی راستش الان همه بدنم بسته.....


فکر کنم الان اون داره به ما میخنده!!!!!!!!!!!